|
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد ازفاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت…
روزی که می گفتی من با تو می مانم روزی که دانستی من بی تو میمیرم روزی که با عشقت بستی به زنجیرم بازنده من بودم این بوده تقدیرم خوش باوری بودم پیش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم من با نفس هایم نام تو را بردم کاش ای هوسبازم با تو نمی ماندم عشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که می میرم گفتی که می دانم باور نمی کردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق این بی وفایی را
|
About ![]()
شعر فتح سرزمین دروغ اندیشه است...
Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Links
فراموش شده |