تبليغاتX
دلتنگی






















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


دلتنگی

چه جوری بگم وقتی که یه نفرو واقا دوست داری به خاطرش از خیلی چیزا باید دست

برداری,حتی ممکنه بعضی وقتها آدمارو به خاطر اون پیچشون بدی,همه این کارارو

میکنی چون دوسش داری.بذار خلاصش کنم,قصه من قصه عشق هستش که با

دو سه تا نگاه شروع میشه.خیلی سخته که دوسش داشته باشی ولی نتونی بهش

بگی .لحظه ای از ذهنت نیاد بیرون,هواشو بکنی و تو خیالت کلی باهاش صحبت

کنی ولی دریغ از این که نفهمه تو این حس و بهش داری.خیلی سختر میشه که

مدتی نبینیش ولی نتونی دوریشو تحمل کنی,این موقع است که پا میشی هر روز

چند بار میری طرف خونشون به امید این که بتونی چند ثانیه چشم هاشو نگاه کنی.

خلاصه واسش خیلی کارا میکنی شب بیداری ها,دل تنگیا رو به امید روزی تحمل

میکنی.به امید اون روزی که یه مهمونی باشه,تموم دوست داشتن ها تو,دلتنگیها

خلاصه همه حرف ها تو جمع کنی توی یه سلام تا وقتی دیدیش بهش بگی,سلام.

وقتی داری سلام و تقدیم میکنی میتونی حداقل با یه نگاه معنی دار یه کم

منظور خودتو برسونی.خیلی خوش به حالت مشه وقتی اونم با یه نگاه پر معنا جواب

سلامتو بده.خیلی سعی میکنی همه دل تنگی ها رو توی یکی دو ساعت رفع کنی

ولی نمیشه.وقته رفتن میشه,دیوونه میشی وقتی که از همه زودتر میاد جلوی در

تا به بهونه ی خداحافظی یه کم با تو حرف بزنه .وقتی داری خداحافظی میکنی انگار

همه ی دنیا رو سرت خراب میشه,ولی وقتی که داری ازش دور میشی تا وقتی که

چشم هاش تو رو می بینه چشم ازت بر نمی داره یه کم به آینده امیدوار میشی.

تو دلت میگی خدایا یعنی تونستم منظورم و بهش برسونم.یعنی تونستم بهش بگم

دوست دارم.خیلی حالت گرفته میشه ولی چاره ای نیست,باید طاقت بیاری....

به امید اون روز که رو در روش واستی بهش بگی دوست دارم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت17:9توسط ملیکا | |

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید. به آنها گفت: "من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم." آنها پرسیدند: "آیا شوهرتان خانه است؟" زن گفت: "نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته." آنها گفتند:"پس ما نمی توانیم وارد شویم." عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: "برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمایید داخل." زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: "ما با هم داخل خانه نمی شویم." زن با تعجب پرسید: "چرا!؟"یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت:" نام او ثروت است."و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:" نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم." زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد.
شوهر گفت:"چه خوب، ثروت را دعوت می کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود!" ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: "چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ " عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد: "بگذاریدعشق را دعوت کنیم، تا خانه پر از عشق و محبت شود." مرد و زن هر دو موافقت کردند.
زن بیرون رفت و گفت: "کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست." عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:"شما دیگر چرا می آیید؟"
پیرمرد ها با هم گفتند:" اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید بقیه نمی آمدند، ولی هرجا که عشق هست، ثروت و موفقیت هم هست!!!"

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت19:52توسط ملیکا | |

تست فيلتر سه گانه!
در يونان باستان ، سقراط تا حد زيادي به دانشمندي اشتهار داشت. روزي يكي از آشنايان فيلسوف بزرگ به ديدارش آمد و گفت : مي داني  درباره دوستت  چه شنيده ام ؟
سقراط جواب داد : يك دقيقه صبر كن ، قبل از اينكه چيزي بگويي مي خواهم امتحان كوچكي را بگذراني كه به آن تست فيلتر سه گانه مي گويند.
آشنا پرسيد: فيلتر سه گانه ؟
سقراط ادامه داد: قبل از اينكه با من درباره دوستم صحبت كني، شايد بد نباشد كه چند لحظه صبر كني و چيزهايي را كه مي خواهي بگويي فيلتر كني . به همين خاطر به اين امتحان، تست فيلتر سه گانه مي گويم.
 اولين فيلتر، حقيقت است. تو كاملا مطمئني مطالبي كه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟ مرد گفت : نه، درحقيقت من همين الان درباره اش شنيدم و...
سقراط گفت : بسيار خوب، پس تو واقعا نمي داني كه حقيقت دارد يا خير.
حالا دومين فيلتر را امتحان مي كنيم، دومين فيلتر نيكي است. چيزي كه مي خواهي راجع به دوست من بگويي، مطلب خوبي است؟
مرد جواب داد: نه، كاملا برعكس ... .
سقراط ادامه داد: خُب، پس تو مي خواهي به من راجع به او چيز بدي بگويي اما دقيقا از درستي آن مطمئن نيستي. هنوز بايد امتحان را ادامه دهي چون هنوز يك فيلتر باقي مانده: فيلتر فايده. مطلبي كه مي خواهي راجع به دوستم به من بگويي، فايده اي براي من دارد؟ مرد جواب داد: نه، نه واقعاً.
سقراط نتيجه گيري كرد : اگر چيزي كه مي خواهي به من بگويي نه حقيقت است نه خوبي دارد و نه فايده اي دارد، پس چرا اصلاً بگويي ؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت16:7توسط ملیکا | |

مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر كار به خانه باز گشت. دم در، پسر شش ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. پسر گفت: "بابا! يك سوال از شما بپرسم؟" پدر: "بله، حتماً. چه سوالي؟" پسر: "بابا، شما براي هر ساعت كار، چقدر پول مي‌گيريد؟" مرد با عصبانيت پاسخ داد: "اين به تو ربطي ندارد. چرا چنين سوالي مي‌كني؟" پسر: "فقط مي‌خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول مي‌گيريد؟" پدر: "اگر بايد بداني خوب مي‌گويم، 20 دلار." پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. سپس به مرد نگاه كرد و گفت: "مي‌شود 10 دلار به من قرض بدهيد؟" مرد بيشتر عصباني شد و گفت: "اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري، سريع به اتاقت برو، فكر كن و ببين كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز، سخت كار مي‌كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه‌اي وقت ندارم."
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و بازهم عصباني‌تر شد: "چطور به خودش اجازه مي‌دهد براي گرفتن پول از من چنين سوالي بپرسد؟" بعد از حدود يك ساعت، مرد آرام‌تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعاً چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي‌آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد و گفت: "خواب هستي پسرم؟".
پسر: " نه پدر، بيدارم." پدر: "فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده‌ام، امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي‌هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي."
پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: "متشكرم بابا!" بعد دستش را زير بالشش برد و چند اسكناس مچاله در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصباني شد و با فرياد گفت: "با اينكه خودت پول داشتي، چرا باز هم پول خواستي؟" پسر كوچولو پاسخ داد: "براي اينكه پولم كافي نبود، ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. مي‌توانم يك ساعت از كار شمار را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ دوست دارم با شما شام بخورم."

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت17:23توسط ملیکا | |