|
چه جوری بگم وقتی که یه نفرو واقا دوست داری به خاطرش از خیلی چیزا باید دست برداری,حتی ممکنه بعضی وقتها آدمارو به خاطر اون پیچشون بدی,همه این کارارو میکنی چون دوسش داری.بذار خلاصش کنم,قصه من قصه عشق هستش که با دو سه تا نگاه شروع میشه.خیلی سخته که دوسش داشته باشی ولی نتونی بهش بگی .لحظه ای از ذهنت نیاد بیرون,هواشو بکنی و تو خیالت کلی باهاش صحبت کنی ولی دریغ از این که نفهمه تو این حس و بهش داری.خیلی سختر میشه که مدتی نبینیش ولی نتونی دوریشو تحمل کنی,این موقع است که پا میشی هر روز چند بار میری طرف خونشون به امید این که بتونی چند ثانیه چشم هاشو نگاه کنی. خلاصه واسش خیلی کارا میکنی شب بیداری ها,دل تنگیا رو به امید روزی تحمل میکنی.به امید اون روزی که یه مهمونی باشه,تموم دوست داشتن ها تو,دلتنگیها خلاصه همه حرف ها تو جمع کنی توی یه سلام تا وقتی دیدیش بهش بگی,سلام. وقتی داری سلام و تقدیم میکنی میتونی حداقل با یه نگاه معنی دار یه کم منظور خودتو برسونی.خیلی خوش به حالت مشه وقتی اونم با یه نگاه پر معنا جواب سلامتو بده.خیلی سعی میکنی همه دل تنگی ها رو توی یکی دو ساعت رفع کنی ولی نمیشه.وقته رفتن میشه,دیوونه میشی وقتی که از همه زودتر میاد جلوی در تا به بهونه ی خداحافظی یه کم با تو حرف بزنه .وقتی داری خداحافظی میکنی انگار همه ی دنیا رو سرت خراب میشه,ولی وقتی که داری ازش دور میشی تا وقتی که چشم هاش تو رو می بینه چشم ازت بر نمی داره یه کم به آینده امیدوار میشی. تو دلت میگی خدایا یعنی تونستم منظورم و بهش برسونم.یعنی تونستم بهش بگم دوست دارم.خیلی حالت گرفته میشه ولی چاره ای نیست,باید طاقت بیاری.... به امید اون روز که رو در روش واستی بهش بگی دوست دارم
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید. به آنها گفت: "من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم." آنها پرسیدند: "آیا شوهرتان خانه است؟" زن گفت: "نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته." آنها گفتند:"پس ما نمی توانیم وارد شویم." عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
تست فيلتر سه گانه!
مردي، دير وقت، خسته و عصباني، از سر كار به خانه باز گشت. دم در، پسر شش ساله اش را ديد كه در انتظار او بود. پسر گفت: "بابا! يك سوال از شما بپرسم؟" پدر: "بله، حتماً. چه سوالي؟" پسر: "بابا، شما براي هر ساعت كار، چقدر پول ميگيريد؟" مرد با عصبانيت پاسخ داد: "اين به تو ربطي ندارد. چرا چنين سوالي ميكني؟" پسر: "فقط ميخواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد؟" پدر: "اگر بايد بداني خوب ميگويم، 20 دلار." پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود، آه كشيد. سپس به مرد نگاه كرد و گفت: "ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد؟" مرد بيشتر عصباني شد و گفت: "اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري، سريع به اتاقت برو، فكر كن و ببين كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز، سخت كار ميكنم و براي چنين رفتارهاي كودكانهاي وقت ندارم."
|
About ![]()
شعر فتح سرزمین دروغ اندیشه است...
Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Links
فراموش شده |