|
تا چشمات دنيارو ديد ديگه نگات منو نديد وقتي گفتي منو مي خواي دل من دروغو فهميد به بهار من رسيدي خزون عمرتو نديدي وقتي پاييز زير پات بود دست مارومي كشيدي دستتو گرفته بودم چون دلترو خواسته بودم اما تو بهارو ديدي انگار اصلا كه نبودمرفتي و اعتنا نكردي پشت سرو نگاه نكردي من اونجا پرپر شده بودم حتي بهم وفا نكردي اينو بدون بعد بهار يه خزون تو انتظاره نه تو برميگردي اينجا نه بهارت موندگاره دستتو گرفته بودم چون دلترو خواسته بودم اما تو بهارو ديدي انگار اصلا كه نبودمرفتي و اعتنا نكردي پشت سرو نگاه نكردي من اونجا پرپر شده بودم حتي بهم وفا نكردي اينو بدون بعد بهار يه خزون تو انتظاره نه تو برميگردي اينجا نه بهارت موندگاره + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 14:46 توسط ملیکا |
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا نوشدارويي وبعد از مرگ سهراب آمدي سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست من كه يك امروز مهمان توام با ما چرا نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده بود اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا اي شب هجران كه يك دم در تو چشم من نخفت اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند در شگفتم من نمي پاشد زهم دنيا چرا در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا + نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 23:4 توسط ملیکا |
دختر پسری با سرعت ۱۲۰ کیلومتر سوار بر موتور دختر:یواشتر من میترسم .پسر:نه خوش میگذره .دختر:نه نمی گذره.خواهش میکنم خیلی وحشتناکه .پسر:پس بگو دوستم داری !دختر:باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آرومتر .پسر:حالا محکم بغلم کن.(دختر بغلش کرد .)پسر:میتونی کلاه ایمنی منو برداری بذاری سرت؟اذیتم میکنه .روزنامه های روز بعد :موتور سیکلتی با سرعت ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت به ساختمانی اصابت کرد .موتور ۲ نفر سر نشین داشت اما فقظ ۱ نفر نجات یافت .حقیقت این بود که اول سر پایینی پسری که سوار موتور بود متوجه شد ترمز بریده اما نخواست دختر بفهمد در عوض خواست که یک بار دیگر بشنود دوستش دارد برای آخرین بار + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 23:20 توسط ملیکا |
اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نه گسستم, نه رميدم رفت در ظلمت غم, آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
در آنجا بر فراز قله کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابرها ی تیره پر زد
نگاه روشن امید وارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم
صدایم رفت تا اعماق ظلمت
به هم زد خواب شوم اختران را
غبار آ لوده و بیتاب کوبید
در زرین قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
زتوفان صدای بی شکیبم
به خود لرزیده در ابری خزیدند
خدا در خواب رویا بار خود بود
به زیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش
صدا صد بار نومیدانه بر خاست
که عاصی گرددو بر وی بتازد
صدا می خواست تا با پنجه خشم
حریر خواب او را پاره سازد
صدا فریاد می زد از سر درد
به هم کی ریزد این خواب طلایی؟
من اینجا تشنه یک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدایی
مگر چندان تواند ا وج گیرد
صدایی دردمند و محنت آلود ؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدایم از صدا دیگر تهی بود
ولی اینجا به سوی آسمانهاست
هنوزم این دیده امید وارم
خدایا این صدا را می شناسی ؟
من او را دوست دارم دوست دارم + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 0:40 توسط ملیکا |
با تو گفتم: «
« سفر از پيش تو؟ »
« هرگز نتوانم »
« روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد »
« چو كبوتر لب بام تو نشستم »
« تو به من سنگ زدي, من, نه رميدم, نه گسستم »
« باز گفتم : كه تو صيادي و من آهوي دشتم »
« تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم »
« حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم, نتوانم . . . »
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 0:25 توسط ملیکا |
حسی نسبت به تو دارم که به هیچ کسی ندارم با تو من مست وصالم نزد تو آرام و رام ام بی تو من چه بی قرارم انگاری عمری ندارم گر کنار تو بمانم در امان ز هر بلایم بی تو من رو به زوالم بی تو احساسی ندارم تویی عشق بی کرانم بی تو جام شوکرانم بی تو من پر از گناهم تاب دوریت رو ندارم تو رفیق بی ریایم با تو خوشبختی و دارم بودنم رو از تو دارم بی تو من نایی ندارم تو رو تنها نمی ذارم بوسه بر لبت می کارم پس تو هم تنها نذارم که فقط تویی پناهم تو تموم شور و حالم زندگیمو از تو دارم + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 23:55 توسط ملیکا |
اون كه يه وقتي تنها كسم بود تنها پناه دل بي كسم بود تنهام گذاشتو رفت از كنارم از درد دوريش من بي قرارم خيال ميكردم پيشم مي مونه ترانه ي عشق واسم مي خونه خيال ميكردم يه هم زبونه نمي دونستم نا مهربونه با اينكه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم ميسوزم فكرو خيالش همش باهامه هر جا كه ميرم جلو چشامه دلم مي خواد تا دووم بيارم رو درد دوريش مرحم بذارم اما نمي شه راهي ندارم نمي تونم من طاقت بيارم نمي تونم من طاقت بيارم اون كه يه وقتي تنها كسم بود تنها پناه دل بي كسم بود تنهام گذاشتو رفت از كنارم از درد دوريش من بي قرارم خيال ميكردم پيشم مي مونه ترانه ي عشق واسم مي خونه خيال ميكردم يه هم زبونه نمي دونستم نا مهربونه + نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 23:27 توسط ملیکا |
هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا كه تو را دوست دارم ديوانه وار عاشقت شدم چرا كه مهرباني را در وجودت ديدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختي و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم به خدا سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره اي كني فرسنگها راه خواهم پيمود چرا كه شب عشق بسيار طولاني است و قلبم در آرزوي تو مي سوزد آنگاه كه از برابر ديدگانم دور شوي خورشيد وجودت پنهان مي گردد و ابرهاي غم و اندوه مرا در بر مي گيرند و به دنياي غريبي مي برند هميشه در قلبم حضور داري و عشقت زندگي ام را گل باران كرده است تمامي اين دنيا را با قلبي پر از رمز و راز به دنبالت طي كرده ام محبوبم هميشه به یادت هستم و دوستت دارم
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 16:13 توسط ملیکا |
زندگي شايد آن لحظه ي مسدودي است
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 8:3 توسط ملیکا |
مثل آسمون که تنها امیدش چندتا ستارست فرستنده :محشر عزیز + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 21:12 توسط ملیکا |
|
| ||||||