|
حال دنيا را بپرسيدم من از فرزانه اي گفت يا باد است يا خواب است يا افسانه اي گفتمش احوال عمر را بگو تا عمر چيست گفت يا برقي است يا شمعي است يا پروانه اي گفتمش اينان كه مي بيني بر او دل بسته اند گفت يا كورند يا مستند يا ديوانه اي
تنها در گوشه اي خزيده و به آمد و شد موجودات خيره خيره مينگرم.از ته نگاهم امواج حسرت تنفر و گاهي هم حسادت به صورتي سهمگين به صخره قلبم مي خورند و گه گاهي تكه هايي از اين صخره را كنده و با خود به درياي پر تلاطم نيستي و زوال مي كشاند تصور كن از اين قلب صخره اي بعد از مدتي چه باقي مي ماند؟چرا اينقدر هيجان؟چرا اينقدر همهمه و تلاش؟چرا مي روند؟چرا مي آيند؟چرا هستند؟ سر نجام و پاياني براي اين همه حركت نمي بينم اين سوال ها به مانند گردابي در مغزم مي چرخند همه چيز را از جايي مي كنند و با خود به عدم مي برند.
بو سه اي به من بده و در ازاي هر بوسه خطي رسم كن... وقتي به بيست رسيد يكصد خط ديگر نيز به آن اضافه كن... سپس با هزار جمع كن و اين تعداد را به يك ميليون برسان... و حاصل را در سه ضرب كن... وقتي اين كار به پايان رسيد براي رفع خستگي بوسه اي به من بده و دوباره از اول شروع كن...
مي گن يه روز جبرئيل مي ره پيش خدا گلايه مي کنه که: آخه خدا؟ اين چه وضعيه آخه؟ ما يه مشت ايروني داريم توي بهشت که فکر مي کنن اومدن خونه باباشون! بجاي لباس و رداي سفيد، همشون لباسهاي مارک دار و آنچناني مي پوشن! هيچکدومشون از بالهاشون استفاده نمي کنن، مي گن بدون بنز و بي ام و جايي نمي رن! اون بوق و کرناي من هم گم شده، يکي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفتش و ديگه ازش خبري نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تميز مي کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه! خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اين ها هم که گفتي خيلي بد نيست! برو يه زنگي به شيطان بزن تا بفهمي مشکل واقعي يعني چي!
دخترك خنده كنان گفت كه چيست راز اين حلقه ي زر؟ راز اين حلقه كه انگشت مرا اين چنين تنگ گرفته است در بر راز اين حلقه كه در چهره ي او اين همه تابش و رخشندگي است مرد حيران شد و گفت:حلقه ي خوشبختي است حلقه زندگي است همه گفتند:مبارك باشد.دخترك گفت:دريغا كه مراباز در معني آن شك باشد سالها رفت و شبي:زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه ي زر ديد در نقش فروزنده ي او روزهايي كه به اميد وفاي شوهر به هدر رفته هدر زن پريشان شد و ناليد كه واي واي اين حلقه كه در چهره ي او باز هم تابش و رخشندگي است حلقه ي بردگي و بندگي است
تا به حال نگاه عاشق و مهربان خدا را به خود حس كرده ايد؟ انگاه كه خدا با مهربانترين نگاهش به ما مينگرد و گويي به ما ميگويد به خود بنگر. به دنيا بنگر.من اين دنيا را به عشق تو ساخته ام دوستم داشته باش كه دوستت دارم اي فرزند آدم.
اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندامي است كه عاشق فوتبال بود. در تمام تمرينها سنگ تمام ميگذاشت، اما چون جثه اش نصف ساير بچههاي تيم بود تلاشهايش به جايي نميرسيد. در تمام بازيها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مينشست اما اصلا پيش نميآمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي ميكرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مينشست، اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او ميپرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق ميكرد كه به تمرينهايش ادامه دهد. گرچه به او ميگفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرينها تلاشش را تا حداكثر ميكرد به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرينها شركت ميكرد، اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق ميكرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجوددر تمرينها شركت ميكرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه ميداد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي تمرينها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد.
فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد ازفاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت…
روزی که می گفتی من با تو می مانم روزی که دانستی من بی تو میمیرم روزی که با عشقت بستی به زنجیرم بازنده من بودم این بوده تقدیرم خوش باوری بودم پیش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم من با نفس هایم نام تو را بردم کاش ای هوسبازم با تو نمی ماندم عشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که می میرم گفتی که می دانم باور نمی کردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق این بی وفایی را
http://www.teefeg.persianblog.ir/ http://www.floomasia.blogfa.com/ دوستان عزیزم حتما از پیش من رفتین به دوستای خوبمم سر بزنین.(خیال بعضی ها راحت شد؟)
|
About ![]()
شعر فتح سرزمین دروغ اندیشه است...
Archivesشهریور 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Links
فراموش شده |